تبليغاتX
سوگخند

سوگخند

دیشب چیزی دیدم که با دیدنش تو خودم فرو ریختم...چیزی مثل یه ...من تو نوشته هام زیاد از ... استفاده می کنم شاید چون دوست دارم خواننده این وبلاگ خودش طبق میل خودش اونو پر کنه.من دیشب برای مملکتم برای خودم تنها سوگخندی زدمُو این تنها کاری است که دلم توانائی انجامش رو داره چون اونقدر دروغ شنیده که ...

+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388 15:16 توسط پروا |

خوشحالم واسه تموم چيزاي كه دارم.داشتم به اين فكر مي كردم كه چرا قبلا ترا اين همه غرغر مي كردم.من كه پاهام سالم بودن،من كه مي تونستم با دستام مثل يه اهرم يا شايد

يه پيچ گوشتي كار كنم...من كه يه دوربين فيلم برداري 24ساعته داشتم كه هيچ وقت فيلمهاي كه مي گرفت امكان پاك شدن رو نداشتن وهيچ وقت حافظه اش پر نمي شد.من يه

هارد داشتم كه هر چيزي رو ذخيره ميكرد بدون اينكه هي پشت سر هم errorبده...پس چرا با همه اينها بازم گاهي وقتها مي گفتم خدا جونم اينو ندادي آخه چرا؟...چرا نمي گفتم

خدا جونم واسه ايني كه دادي شكر؟...خيلي وقته ديگه از خدا گله اي ندارم مگه دارم چي كار مي كنم كه تازه يه چيزي هم طلبكار باشم...من يه انسانم با همه خوبيها

وبديهاش.من يه همسر خوب دارم كه خوب دركم مي كنه من يه پدرمادر دارم كه با همه خوبيها وبديهاشون هستن...من يه خواهر دارم كه مي تونيم با هم كنار بيائيم...از همه اينا

بالاتر من يه دوست خيلي خوب دارم به نام خود آ...همه مي شناسيدش...وجودي كه وجودش به وجود هيچ كس وهيچ چيز وابسته نيست...من با اين دوستم خيلي

matcham...بعضي شبها كه تنهام مياد وكلي باهم حرف ميزنيم...خوبي اين دوستم اينه كه همه جوره منو مي فهمه...نمي خواد وقت صرف كنم تا بخوام خودم رو بهش معرفي

كنم...هم من اونو دوست دارم هم اون منو چون اگر غير از اين بود تا حالا با اين همه كاراي كه من كردم صددرصد باهام قهر مي كرد اما هست پس منو مي خواد...واي كه

چقدر حال مي ده وقتي باهام هستش...يه دوست بي منت هركاري برام انجام ميده البته منم سعي ميكنم كم نذارم البته با اين تفاوت كه اون واسه من كار انجام ميده ومنم هركاري

ميكنم بازم به خودم بر ميگرده نه واسه اون...پس خيلي بخشنده است...پس بهتر از اين نمي شه...من اينو مي فهميدم اما الان بهتر درك كردم...دعوام نكنيد خوب ديگه ...اين

دوستم بهترين هديه اش به من همسرم بوده كه يه دنيا برام ارزش داره...خود آ جونم خيلي دوست دارم مي دونم كه تو هم منو دوست داري...اميدوارم اين رفاقت هميشه رنگي

بمونه هيچ وقت هم تيره نشه آخه تيرگي هم واسه خودش يه رنگه اما از نوع بدش...من ممنونم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 2:1 توسط پروا |

شادكامي نه از برون،

كه از درون مي رويد

شادكامي ان نيست كه مي بينيم ولمس مي كنيم

ويا چيزي كه ديگران برايمان انجام مي دهند

وشادمان مي سازند

شادكامي ان است كه ما

مي انديشيم،حس مي كنيم وانجام مي دهيم

نخست براي ديگر همنوعان وسپس براي خود...

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 14:46 توسط پروا |

شاید بهترین راه برای اینکه هیچکس از تو انتقاد نکند این است که تو

 هیچ کاری نکنی ولی جسارت حضور در صحنه جوابگوی تمام انتقادات

است حتی اگر گاهی برای بعضی ها تکراری باشی.

+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388 14:53 توسط پروا |

وقتی بچه بودم فکر می کردم که آدمهای بزرگی مثل سیاستمدارها

وکاردینالها ویا ژنرالها واقعا می دونند که در این دنیا چه خبره؟حالا من در

 جایگاه آنها ایستاده ام وحالا می دانم که آنها هم نمی دانستند.

                                                                   "دیوید ماهانی"

هیچکس با مجوز مخصوص برای موفقیت به دنیا نمی آید.خداوند از

 آسمان پائین نمی آید تا بگوید:"حالا نوبت توست."خداوند نمی گوید:"تو

نمی دانی"یا "تو نمی توانی"این را تو می گوئی.

وقتی تصمیم به انجام کاری می گیریم ابزارهای لازم خودبه خود فراهم

 می شوند.ممکن است همه اینها را تصادفی قلمداد کنیم اما با

مشاهده دقیقتر متوجه می شویم که تصادفی در کار نیست زیرا این

اتفاقی است که همیشه می افتد.

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388 0:38 توسط پروا |

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن
ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي

 قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران

 بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا

 ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر
رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388 1:24 توسط پروا |

این روزها دارم حسابی از زندگیم لذت می برم...کنار همسر گلم هستم و ...دارم از

لحظه لحظه بودنم استفاده می کنم...به این فکر می کنم که چقدر از پارسال تا حالا

که این وبلاگ رو راه انداختم چقدر وضعیتم تغییر کرده.همه چیز داره درست می شه.

می دونم چرا و چطور

از روزی که همه خاطرات بدم رو ریختم دور،از روزی که خواستم خوب فکر کنم،از

روزی که خدا رو تو تمام لحظه های زندگیم دیدم و حسش کردم...دارم به خودم ایمان

میارم و به نیروی درونی ام...خدایا برای تمام چیزای که بهم دادی و میدی

ممنونم.هیچ وقت تنهام نذار...

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388 1:25 توسط پروا |

من درخواست نمی کنم که از خطرها دور بمانم بلکه می خواهم با ان ها رو به رو

شوم.درخواست نمی کنم که از رنج واندوهم بکاهی بلکه می خواهم دلی داشته

باشم که آنها را زیر پا نهد.

درخواست نمی کنم که در میدان نبرد زندگی همدستانی داشته باشم ،بلکه می

خواهم با توانائی خود پیروز شوم.

با هراس درخواست نمی کنم که به من رهائی بخشی،بلکه می خواهم با ایمان به

 پایداری وشکیبائی خود ،آزادی را به دست آورم.

مرا یاری کن تا حق شناس باشم،وبدانم که پیشرفتهایم به سبب مهربانی

توست،ولی اگر از پا درآمدم با دست توانائیت مرا یاری کن.

 

دیشب یه اتفاق افتاد...یه اتفاق که منو به فکر انداخت که چرا این همه سال یادمون ندادن تا یاد بگیریم،تا بفهمیم که چطور رفتار کنیم.چرا فرمولهای ریاضیوفیزیک از درس زندگی مهمتر بود وهست.چرا ارزش از هم پاشیدن زندگی دو تا ادم بی ارزش تر از فرمولهای ریاضی وفیزیک هستش.چرا هیچ معلم یا استاد یاد نمی ده که چطور زندگی کنیم فقط می گه چطور درس بخونیم.چرا همه مامان باباها به این فکر می کنن چطور تامین کنن نه چطور راهنمائی...چرا این قدر مشغله فکری زیاد شده که دیگه یادمون میره از زندگی چی می خواستیم...حیف حیف...زندگی که با عشق ساخته می شه سازگاری می خواد،صبر می خواد،حوصله می خواد،فهم می خواد،درک وشعور می خواد.مگه با یه حرف باید از جا در رفت.از دیشب تا حالا که اون اتفاق افتاد دارم به این فکر می کنم که چرا یادمون نمی دن؟چرا ما رو ترغیب نمی کنن؟چرا فکرمون رو آزاد نمی ذارن؟من کتاب می خونم،من سعی می کنم با همسرم خوب رفتار کنم،چون پدر ومادرم رو دیدم و تجربه کسب کردم اما یکی که بی حواس به محیط اطرافش زندگی کرده چی...کاشکی یکی می فهمید،کاشکی زندگی ما ادما ارزشش از فرمولها وکتابها بیشتر بود.کاشکی یاد می دادن با هم بودن رو...

 

همسری خوبم دوست دارم برای همه صبر وتحملت.متشکرم

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 0:34 توسط پروا |

هر دم كه مي گذرد چيزي از ما نيز مي گذرد.هر گام كه بر ميداريم به سرانجامي كه

 چشم به راه ماست نزديك مي شويم.

از اينروست كه بايد دم را غنيمت شمريم ووقتي اختر شامگاهي پديدار مي شود با

عشق فراوان آنرا تماشا كنيم واز روشنائي وزيبائيش جان ودل خويش را روشني

بخشيم زيرا هميشه نمي توانيم از ديدارش بهره مند شويم...

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388 1:8 توسط پروا |

خدا جونم ازت ممنونم.از همه چيزاي كه بهم دادي و گاه و بيگاه بي حواس مي شم

 ممنونم.من حظورت رو تو لحظه به لحظه زندگيم درك كردم.حست كردم.من

ديدمت.هر وقت خواستم بودي نزديك نزديك.واسه همچين همسري ممنونم.واسه

بودنت ممنونم.

 

من مي توانم از فردا تو را فرياد بزنم در تمام ...

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 1:48 توسط پروا |

دارم به اين فكر مي كنم،چي مي شد اگر همه آدماي اطرافمون فقط براي چند دقيقه در روز به خودشون،اهدافشون فكر ميکردند

اون وقت همه زندگيها شكل مي گرفت.از يه نواختي بيرون مي اومد.بچه ها صحيح تربيت مي شدن،پدر مادرا شعور

اجتماعي شون مي رفت بالا،ديگه سر بچه شون داد نمي زدن،خونه مي شد محل آرامش فقط اگه...زندگي به وسعت ديد ما،

پهناوره فقط بايد بهتر ديد،بهتر شنيد و بهتر سكوت كرد.

 

 

ماموريت تو در زندگي تغيير دادن جهان نيست.

تو مامور تغيير خويشتني.

تمامي راه حلها،در درون توست.

اندرو متيوس

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388 13:51 توسط پروا |

به نظر شما اگه مجبور بودید ۱۲ سال از یه بچه معلول که هیچ کاریش

 رو نمی تونه خودش انجام بده نگهداری کنید چی کار می کردید؟خودتون

 رو فدا می کردید؟گذشته از ایثار و گذشت.می خوام به جنبه های

 روانی نگه دارنده فکر کنید.

 

دوست دارم با حوصله جوابم رو بدید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388 2:11 توسط پروا |

امروز که از خواب بیدار شدم یه حس تازه داشتم.دیشب با یه حال نه چندان خوب

خوابیدم.دلتنگ بودم.واسه بچه گیهام که همیشه صاف و ساده حرف می زدم و یکی

بود که بشنوه اما الان اگه ساده حرفام رو بزنم اگه رک بگم اگه نخوام کسی رو اذیت

 کنم بهم می گن ساده گیت از موذی بازیت هستش.کاشکی ما آدما تمرین می

کردیم هر روز بیشتر از گذشته سادگی رو تو کلاممون نشون بدیم.کاشکی نمی

 خواستیم که دل کسی رو بشکونیم.کاشکی همیشه به کودک درونمون یه نگاه می

 انداختیم اونوقت همه چیز خوب می شد.دیگه هیچ کس نبود که بخواد متلک بگه و

دل کسی رو بشکونه چون اگر هم حرفی زده بود با صداقت بچگی زده بود و به دل

 می نشست...من دارم تمام تلاشم رو می کنم که آدمای اطرافم رو دقیق تر

 ببینم.می خوام بشناسم.می خوام خودم رو خوب بشناسم.من به این شناخت که

می دونم از چی خوشم میاد از چی نه راضی نیستم.من هنوز تو خیلی از شرایط قرار

 نگرفتم تا بدونم عکس العملم چیه اما سعی می کنم شناختم رو کامل تر کنم...من

 یه آدمم پس اراده دارم پس می تونم با امید همه قله ها رو فتح کنم...راه رسیدن من

 به قله سختی زیاد داره اما من با شناخت از خودم با امید به نیروی درونی ام می

 تونم یه روزی یه جائی یه جوری توسط کسی که همراهم بوده این قله رو فتح کنم.با

 خدائی که در این نزدیکیست و من بدون امید به اون و نیروی خودم هیچم...

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 15:52 توسط پروا |

در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت این انسان های سخت هستند که می مانند نه روز های سخت.

شکسپیر

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 15:37 توسط پروا |

من حالم خيلي خوبه.روزام دارن عالي مي گذرن.يادم تابستون پارسال خيلي حالم بد بود اما خدا هميشه با منه.من حضور خدا رو تو لحظه لحظه زندگيم حس كردم.خدا جونم ۱۰ بار گفتم بازم مي گم خيلي دوست دارم واسه همه چيزاي كه بهم دادي .همسر خوب/و...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388 15:24 توسط پروا |

X

من22سالمه.ارديبهشتی ام.فیزیک خوندم.خوشبینم وامیدواربه همه چیز.اهداف بلندی دارم که

برای هرکدوم یه برنامه ریزی دارم.بایدبه همشون برسم.اینجاعقایدم رومی نویسم...از هر دری

سخنی...با یاری خدای خوبم...


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387


Categories

درد دل و نوشته ادبی
سوگخند های من...


Links


سانسور...
دو پله گودتر(مهيار رشيديان)...
حرفهاي يه جوون
نامردستان...
لطفا گوسفند نباشيد!
دستنوشته هاي اينموريكس...
دوران محكوميت من...
وبلاگ شخسي(شخصي)...!
لحظه اي بينديش...
نوشته های آنتونی رابینز...
زندگی ساده...


LinkDump


آرشیو پیوندهای روزانه